تبلیغات
پایگاه مقاومت بسیج حضرت رسول ص زرندیه - بشارت شهید محسن نورانی از زبان شهید همت
 
 
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، به وب سایت پایگاه مقاومت بسیج حضرت رسول(ص) خوش آمدید . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وب سایت ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما در بهتر شدن كیفیت مطالب یاری کنید.
 
 
بشارت شهید محسن نورانی از زبان شهید همت
نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر 1392
ساعت : 08:45 ق.ظ
نویسنده : هادی کاوسی

به مناسبت در گذشت پدرشهیدان محسن ومصطفی نورانی

 

 

به مناسبت درگذشت پدر شهیدان محسن و مصطفی نورانی

بشارت شهادت محسن نورانی از زبان شهید همت

حاج همت ادامه داد:«من خواب دیدم كه تو به شهادت میرسی ، شهادتت هم طوری است كه اول اسیرت می كنن و بعد از اینكه آزار و شكنجه ات دادن و تو خواسته های اونها رو برآورده نكردی ، تو رو تیرباران می كنن و به شهادت می رسی.»

«مولود سالك» مادر شهیدان محسن و مصطفی نورانی در گفت و گو با خبرنگار نوید شاهد با صدایی حزین و سرشار از غرور به در رثای فرزند شهیدش به شرح كودكی شیطنت آمیز تا بزرگی پر افتخارش می پردازد.

كودكی محسن/ خواست خدا بود محسن دوباره بماند
من پنج دختر و دو پسر دارم. شهید محسن چهارمین فرزند و اولین پسر خانواده محسوب می شد و شهید مصطفی فرزند آخرم.
محسن در آذرماه سال 1342 به دنیا آمد. ضعف توان جسمی، محسن را بارها تا پای مرگ پیش برد اما خواست خداوند آن بود كه محسن بماند. دوران شیرین كودكی را با شور و حال خاص خود سپری نمود.
پسرم، محسن، در دوران كودكی حصبه گرفته بود، دندان درد هم داشت، و ما مجبور بودیم كه او را مداوم دكتر ببریم. برایش سرم وصل می كردند تا قدری جان می گرفت. او بسیار ضعیف شده بود و زحمت دكتر بردنش بر دوش برادرم بود.
در دوران بارداری محسن، بسیار از نظر ویار و بارداری اذیت شدم به طوری كه حتی فكر سقط او به سرم افتاد. جوان بودم و خام..تا اینكه خدا مرا از تصمیمم منصرف كرد و او را دوباره به ما بخشید. زمان ولادتش آقای سیدی را آوردیم تا برایش اسم انتخاب كند. برای شكرانه ولادتش مجلس روضه خوانی گرفتیم.

انهایی كه كوچكی شطینت بیشتر داشته باشند در بزرگسالی عاقل و سربه راه می شوند .
محسن در دوران كودكی بچه ای بسیار شیطون و بازیگوش بود اگرچه پسر بچه همین طوری است. او را مدام از مهد كودك فرار می كرد و خواهرش دنبالش می رفت. از 10 سالگی كم كم شخصیتش شكل گرفت و بالغ شد. با بچه های كوچه بازی می كرد . بزرگتر كه شد او را به كلاس آموزش قران گذاشتم وقتی از مدرسه می امد یك پایش كلاس قران بود یك پایش دسته و سینه زنی. موقع اذان من او را به همراه خودم مسجد می بردم و می اوردم منزل ما در خزانه قلعه مرغی بود. در ایام عزا و محرم و شهادت معصومین پیرهن مشكی می پوشید خلاصه تمام رسم و رسوم های مذهبی را اجرا می كرد. در آن زمان محسن یك پسر تك پسرم بود. 13 ساله كه شد كم كم عاقل شد و شلوغی بچگی را كنار گذاشت .

نوجوانی محسن، نگران نباش مادر من جای بدی نیستم
در 15 سالگی فعالیت های فرهنگی اجتماعی خود ا آغازكرد. جنگ كه شروع شد، هر شب مسجد می رفت و ساعت 1نیمه شب به خانه باز می گشت. محسن اعلامیه های امام را پخش می كرد. سنگر می گرفتند. كارهای لازم مرتبط با جنگ را انجام می داد ساعت كه از نیمه می گذشت، من نگرانش می شدم. می رفتم و می دیدم كه در طبقه 3-2 مسجد با بچه ها نشسته. می گفتم:\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\" بچه جون بیا شام بخوریم. دیر وقته. من می ترسم وقتی تو در خانه نیستی. می گفت: نترس مادر جان من جای بدی نیستم.

او می دوید و من می دویدم
در 15 سالگی عضو بسیج شد. پس از انقلاب پس از طی موفقیت آمیز دوره آموزشی، در حالی كه هنوز چند ماهی به شروع جنگ تحمیلی مانده بود از ادامه تحصیل دست كشید6-7 ماه گذشت و اصرار داشت به مرز كردستان برود می گفت بنی صدر لعنت شده گفته جنگ می خواهد شروع شود. اصرار داشت برود. به او می گفتم :تو كجا بری بچه جان. تو هنوز بچه ای نمی توانی اسلحه دستت بگیری و جنگ كنی. می گفت با دوستم می خواهم بروم و با عضویت در گروهی كه از پادگان امام حسین (ع) به مریوان اعزام شدند، به كردستان رفت . كوله پشتی را برداشت. من كه گمان نمی كردم تصمیمش واقعی باشد هیچی كوله باری به او ندادم .چون فكر می كردم شوخی می كند. او رفت من هم پشتش رفتم. بغض كرد و گفت مادر من! با دوستم رضا می خواهم بروم. رضا مادرش غش كرده بود. به همین خاطر همراه محسن نشد. محسن می دوید و من به دنبالش دویدم. در حین فرار می گفت مادر جان با هواپیما می خواهم بروم الان وقت حركتش است. خداحافظ! من رفتم.
در دهه 60 نه تلفنی بود و نه هیچ وسیله ارتباطی دیگر كه از حال پسرم خبر دار شوم. 6-7 ماه طول می كشید تا فقط گاهی نامه ای به دست آدم برسد.
خودم را دلداری می داد و می گفتم كم كم درك می كنم، حالم خوب نبود، گریه می كردم. نزد دخترم كه تلفن داشت رفتم. تلفن خانه مدام زنگ می خورد. محسن بود می گفت: مادر جان اگر برگردم كردها سنگرها را می گیرند و مردم را می كشند. باید گروه و گردانی جایگزین بیایند تا خط را تحویل دهیم.

سال 1362 به عنوان فرمانده نیروی زرهی تیپ ذوالفقار به مریوان اعزام شد، در آن زمان جاده مریوان امنیت چندانی نداشت به صورتی كه از صبح تا 4 بعدازظهر جاده دست نیروهای خودی بود و بعد از آن دموكرات ها در جاده مستقر می شدند، این نا امنی باعث كندی حركت می شد. با پایان یافتن عملیات والفجر 4 در منطقه پنجوین عراق به منطقه مهران برگشت و مدتی را آنجا بود تا این كه به منطقه قلاجه منتقل شد. سه ماه در این منطقه بود كه در همین زمان محسن نورانی به شهادت رسید.

من هم در جبهه فعالیت می كردم
در تابستان سال 1359 پس از گذراندن دوره آموزشی در پادگان امام حسین (ع) عازم كردستان شد و با حضور در تیپ 27 محمد رسول الله (ص) یگان ذوالفقار شروع به خدمت نمود و در عملیات بیت المقدس شركت نمود.
بعد از 8 ماه از اعزامش به بانه و مریوان یك بار به ما سر زد. از آنجایی كه محسن تنها پسرم بود دوست داشتم كنارم باشد. خودم هم برای پشت خط ها و در بسیج مساجد فعالیت می كردم مثلا در مسجد لحاف تشك می دوختم. لباس های پاره رزمندگان را ترمیم می كردم از اینكه خدمتی به رزمندگان می كردیم خیلی خوشحال می شدیم وقتی از جبهه غرب امد یك هفته نزد ما ماند. اما زود باید بر می گشت 3 سال بانه و مریوان بود. انجا نامه های تهدید آمیزی را به مرز عراق می انداخت نامه هایی كه حامل پیام امام خمینی برای جهاد و مبارزه بودند. محسن در جبهه غرب لباس كردی می پوشید و بر سرش دستار چارخونه بزرگ می انداخت او سن كمی هم داشت و لذا كمتر مورد شك قرار می گرفت. نصفه شب را می افتاد و تا صبح در خانه عراقی ها نامه می انداخت مدت سه سال در مریوان بود.

خبر اشتباهی شهادت
بعد از سه سال به رسید ما خبر محسن شهید شده است. البته این خبر اشتباه بود و او شهید نشده بود. ما بعد از شنیدن خبر گفتیم راضی ایم به رضای خدا. خواب بودیم كه ناگهان دیدیم در خانه مان قلقله بود. همسرم به پزشكی قانونی رفت تا جنازه پسر را شناسایی و بعد از آن پیكر پسر را به خانواده اش تحویل داد. ماجرا از ان جایی بود كه دوستش لباس شخصین را قرض گرفته بود تا به تهران بازگردد حتی نامه های من پسر شهید شد. و رزمندگان به اشتباه گمان كرده بودند كه او محسن بوده است.

توصیه های محسن به مادر برای شهادتش
هر دفعه می گفت: مادر ناراحت نباش نوبت شهادت من نزدیك است همه دوستانم شهید شده اند شهادت افتخار من است. ناراحت نباش، لباس مشكی نپوش، عجز و لابه نكن، وقتی شهید شدم شیرینی بده، دوستانش كه شهید می شدند مرا به خانه هایشان می برد تا از نظر روحی مرا امادگی بدهد و ناراحت نباشم. می گفت: انقدر باید شهید بدهیم كه پیروز شویم. ما در جنگ قدم به قدم بردیم اگر كسی شهید شود رزمنده دیگری اسلحه اش را بر می دارند و به دنبال جنگ و كارزار خودشان می روند.

ازدواج با خواهر شهید ناهیدی
به پیشنهاد دوستان، محسن برای تكمیل ایمان خود آماده ازدواج شد.
بار دومی كه از اسلام آباد غرب برگشت گفت دختر خاله ام را به عنوان همسرم خواستگاری كن به او گفتم او حجابش مناسب نیست بدرد تو نمی خورد اما محسن اصرار داشت كه من درستش می كنم. اگرچه خواهرم قبول نكرد و شرط گذاشت كه هر وقت محسن به تهران آمد قبول می كنم و یك كلام حرفش را می زد كه همینه كه می گویم. محسن هم در جواب گفت: جنگ اگر 30 سال طول بكشه بعد از آن به جبهه لبنان می روم. . اتفاقا مدتی بعد محسن به همراه حاج احمد متوسلیان عازم سوریه و لبنان شد و به كمك شیعیان لبنان كه به مقابله با اسرائیل می پرداختند شتافت و زمانی كه متوسلیان و یارانش دستگیر شدند از آنجا به دستور امام خمینی بازگشت. او گفت امام خمینی دستور داده كه بازگردیم چرا كه دفاع مقدس خودمان واجب تر است .

محسن بعد ها به اسلام اباد غرب رفت و بیشتر فعالیتش در اسلام اباد بود. به تهران كه باز گشت 19 ساله بود و از ما خواست برایش زن بگیریم و آن را توصیه سپاه خواند. وقتی دوستش علیرضا ناهیدی\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\" فرمانده تیپ ذوالفقار و یار صمیمی محسن نورانی در اسفند سال 61 عملیات والفجر مقدماتی به شهادت رسید، خواهرش را برای محسن گرفتیم. برای مراسم ترحیم وشهادتش به خانه ناهیدی در تهرانپارس رفتیم. شب قبلش همه رزمنده ها امدند و در خانه ما عدس پلو خوردند و تا صبح بیدار بودیم و زیارت عاشورا و دعای توسل و و..می خواندیم آخر سر هم بی ریا و بدون بالش و تشك خوابیدند فردا ان روز هم به تشیع جنازه شهید ناهیدی رفتیم. وقتی به تشیع جنازه شهید ناهیدی رفتیم خواهرش را دیدیم. نظرم را جلب كرد و از او خواستگاری كردم. اتفاقا آنها هم به این وصلت بسیار راضی بودند محسن و خواهر شهید ناهیدی تنها دوماه با هم زندگی مشترك داشتند. خواهر شهید ناهیدی خیلی مومن بود با محسن كه مطرح كردم گفت اینها صددرصد دخترشان را می دهند. اتفاقا همین هم شد مادر شهید ناهیدی گفت: رزمندگان جان دل منند .اینها رزمنده اند. ما نوكر اینهاایم . اینها سرورنند من حاضرم دخترم را به عقدش در اورم. او برای همسری خویش هیچ كس را بهتر از خواهر شهید بزرگوار علیرضا ناهیدی نیافت سال 62 طبق سنت حسنه نبوی با خواهر شهید علیرضا ناهیدی (فرمانده قبلی تیپ ذوالفقار ) ازدواج نمود و زندگی مشترك خویش را در كنار سفیر خمپاره ها و به دور از آرامش در اسلام آباد غرب آغاز نمود. . محسن هم گفت من به جبهه می روم و شما باید این شرایط را قبول كنی. من در راهرو نشسته بودم. خواهر شهید ناهیدی گفت: من از خدایم است كه در جبهه فعالیت داشته باشم و به این موضوع افتخار می كنم و با تو می آیم. بعد از گذشت پنج ماه و نیم در مسجد نارمك مراسم عقد مختصری برگزار شد. در خانه شام خوردیم و شب عقد در خانه ما خوابیدند و پس فردا به جبهه رفتندمحسن عقد ازدواج بست تا با همسر خویش زندگی ای بر اساس تعلیمات تربیتی و اخلاقی اسلام تشكیل بدهند. پس از ازدواج، محسن همسر خود را به اسلام آباد غرب برد تا خانواده اش نیز سرما و گرمای جنگ را همراه او احساس كنند. زندگی كوتاه آن دو كه یك ماه بیشتر به طول نینجامید، در خود هزاران نكته داشت. همسر شهید نورانی، پیش از آن، یك خواهرش در آبادان به اسارت دشمن بعثی در آمده بود و برادرش علیرضا نیز در عملیات والفجر مقدماتی به شهادت رسیده بود. عروسم جهاز نیاورد گفتند وقتی به تهران برگشتیم اثاث می گیریم. من مقداری وسایل مورد نیاز برای سفر مثل روغن و برنج و چای برایشان فراهم اوردم البته انها همان قوت مختصر را هم مصرف نكرده بودند می گفتند جنگ واجب تره.

روز شهادت و وضو نگرفتن عباس برقی

پس از پایان عملیات والفجر مقدماتی محسن از طرف حاج همت رسماً به فرماندهی تیپ ذوالفقار منسوب شد و \\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\"عباس برقی\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\" نیز به عنوان جانشین فرماندهی معرفی شد. به همین ترتیب عملیات والفجر 1 و 2 نیز پشت سر گذاشته شد. هرگاه از او سؤال می شد كه در جبهه چی می كند، می خندید و می گفت: اگر خدا قبول كند، یك رزمنده هستم. مادر آنجا كاری انجام نمی دهیم كه قابل توجه باشد.
محسن نیز یكی از فرماندهانی بود كه تنها پس از شهادتش، خانواده اش متوجه شدند كه فرمانده ی تیپ بوده است.
چند روز پس از اینكه فرماندهان تیپ ذوالفقار توسط نیروهای مزدور كمین خوردند، محسن نورانی و محمدتقی پكوك به شهادت رسیدند.

حاج همت ، محسن را خواست و به او گفت : « محسن، تو به شهادت می رسی. » محسن كه كمی جا خورده بو د ، گفت ، « چطور مگه حاجی ؟\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\"
حاج همت ادامه داد : « من خواب دیدم كه تو به شهادت میرسی ، شهادتت هم طوری است كه اول اسیرت می كنن و بعد از اینكه آزار و شكنجه ات دادن و تو خواسته های اونها رو برآورده نكردی ، تو رو تیرباران می كنن و به شهادت می رسی.\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\"
سه روز بعد خواب حاج همت تعبیر شد. در عملیات والفجر 3 در مرداد 62 و درآزاد سازی مهران، ماشین تویوتایی كه سرنشینان آن نورانی، برقی، پكوك و چند نفر دیگر از پاسداران لشگر 27 بودند در منطقه قلاجه به كمین منافقین خورد .پس از آن منافقین ناجوانمردانه سرنشینان تویوتا را به رگبار بستند همه سرنشینان جزء یك نفر جلوی چشم یكدیگر در حالیكه زخم های عمیق گلوله برداشته بودند با تیر خلاص، به شهادت رسیدند شرح ماجرا از زبان عباس برقی بدین شكل است كه :.محسن در خانه اش در اسلام اباد بود زنش به تهران امده بود تا برای دانشگاه امتحان دهد.

عباس برقی یكی از همرزمان محسن است كه هنوز هم با ما رفت و امد خانوادگی دارد. او لحظه شهادت محسن را از نزدیك نظاره كرده تعریف می كرد. غروب روز 21 مرداد 1362 ، چند روز پیش از شروع عملیات والفجر 4 ، یك روز بعدازظهر محسن نورانی برادربرقی و چند تا دیگر از فرماندهان لشكر27 از قلاجه برای بررسی اوضاع به سمت اسلام آباد غرب به راه افتادند . محسن به من گفت بیا وضو بگیریم و بعد از تماشای فیلم و هنگام غروب برویم. عباس برقی می گوید من وضو نگرفتم هر چه بچه ها اصرار كردند كه حداقل اسلحه ها را با خود ببرید قبول نكردند و بدون هیچ گونه مهماتی به راه افتادنددر راه كوموله ها كمین كرده بودند محسن و برقی فكر كردند انها پاسدارند. محسن و برقی در ماشین بودند 2 نفر دیگر هم پشت به زور پشت وانت سوار می شدند.هنوز كاملاً از گردنه عبور نكرده بودند كه صدای تیز اندازی بلند شد و متوجه شدیم كه شهید نورانی وهمراهانش در كمین نیروهای كومله دموكرات افتاده اند.

دشمن ابتداء به ماشین آنها تیراندازی كرد و تمام سرنشینان ماشین بر اثر تیراندازی زخمی شدند. سپس بالای سر محسن كه هنوز نیمه جانی داشت ، آمده و از او خواسته بوند كه اطلاعاتی را به آنها بگوید. سپس توهین كند ، امّا محسن كه دیگر رمقی نداشت ، بر امام درود فرستاده بود. كومله با مشاهده این صحنه ، تیری به پیشانی محسن زده و بعد از آن بدنش را تیرباران كرده بودند. . برادربرقی گفت: بعد از آنكه ما دركمین افتادیم من ومحسن برای آنكه در تیررس نباشیم خودمان را به زیر جیپ پرتاب كردیم چند لحظه بعد دو نفر از قله به سمت پایین آمدند و 4 نارنجك به سمت ما پرتاب كردند. من خودم را به كنار جاده پرتاب كردم و به خاطر شیب جاده آن ها متوجه من نشدند بلافاصله خودمان را به محل تیراندازی رساندیم اما كمی دیر شده بود و نورانی به شهادت رسیده بود. جنازه محسن بعد از سه روز امد.
از آن جمع 7 نفر شهید می شوند فقط عباس برقی می ماند كه به دلیل مصدومیت شدید دست هایش كه ضربه زده بودند مدتها در بیمارستان بستری بود اكنون هم در بدنش تركش بسیار است و دستش فلج شده.

مصطفی به دنبال برادر
ما در خزانه قلعه مرغی خانه كوچكی داشتم مصطفی كوچكتر از محسن بود. محسن و مصطفی انگار سیب را از وسط نصف كرده بودند دقیقا همین هم بودند.
وقتی از جبهه می آمد فكر می كردم محسن آمده. وقتی مصطفی را می دیدم دوست داشتم بماند اما می گفت نه من باید بروم این راهی است كه باید برویم و راه خوبی است دنیا ارزش ندارد افتخار است كه در ان دنیا ما را شفاعت كنند و دست ما را بگیرند مارا دعا كنند تا جلو امامان سر بلند باشیم. بعد از شهادت محسن نوبت او شد. رفت و امد زیادی به جبهه داشت. به او گفتم: لااقل تو برایم بمان دوست دارم حداقل یك پسر داشته باشم او گفت مادر جان باید بروم اگر مانع حضور من در جبهه شوی آن دنیا شفاعتت نمی كنم اگر به جبهه بروم برگشتنم با خداست.\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\" عاشق جبهه ها بود دوست داشت. جنازه اش هم نیامد .خدا رو شكر می كنم در راه خدا رفتند خودشان دوست داشتند در این راه شهید شوند. پدرش هم خوشحال بود می گفت: خودش داده و خودش هم گرفته .

تدین؛بارزترین خصوصیت اخلاقی محسن
بارزترین خصوصیت اخلاقی محسن خوش اخلاقی اش بود. مدام یا در نماز جماعت بود و یا در نماز جمعه . دعای كمیل می رفت. وقتی به تهران می امد اصلا در خانه پیدایش نبود همه اش عیادت دوست و بیمارستان.
خودم چون نماز خوان بودم دوست داشتم فرزندانم خوب تربیت شوند و پای در مسیر كجی نگذارند به انها می گفتم : دوست بد اختیار نكنید. برایش مغازه كتاب فروشی بازكردیم تا سرش گرم شود.
محسن اهل مطالعه بود. قران می خواند. كتاب مطالعه می كرد دوستانش می آمدند كتاب می خواندند بعد از شهادتش همه كتاب ها را جمع كردیم
محسن می گفت مامان راه امام حسین را باید برویم. مامان روسری را بكش جلو. دوستم می خواهد بیاید. مواظب خواهر كوچكم باش بد حجاب نشود یا لباس تنگ و كوتاه نپوشد.شیدانمان راه اسلام را رفتند. هیچ وقت محسن در خانه پیدایش نمی كردیم وقتی از جبهه می امد با بستنی به منزل دوستانش از جمله عبدالله برای عیادت كه در جبهه مجروح شده بودند می رفت.

شهید محسن نورانی در خانواده ای متدین در آذرماه سال 1342 متولد شد. او كه اسلام در وجودش ریشه دوانیده بود با حضور در مساجد حلاوت دین در كامش ریخته شد و جانش با دم مسیحایی امام (ره) روحی تازه گرفت. محسن كه نوجوانی آگاه بود در صف مبارزین رژیم طاغوت قرار گرفت و با انجام فعالیت های گوناگون در این جهاد عظیم شركت نمود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی محسن چون دیگر دانش آموزان به هنرستان بازگشت و به تحصیل مشغول شد. جرقه های توطئه از گوشه و كنار ایران جنایت آفرید و نورانی هم در تابستان سال 1359 پس از گذراندن دوره آموزشی در پادگان امام حسین (ع) عازم كردستان شد و با حضور در تیپ 27 محمد رسول الله (ص) یگان ذوالفقار شروع به خدمت نمود و در عملیات بیت المقدس شركت نمود. مدتی بعد محسن به همراه حاج احمد متوسلیان عازم سوریه و لبنان شد و به كمك شیعیان لبنان كه به مقابله با اسرائیل می پرداختند شتافت. پس از پایان عملیات والفجر مقدماتی فرماندهی تیپ ذوالفقار را بر عهده گرفت. محسن نورانی در خرداد ماه سال 1362 طبق سنت حسنه نبوی با خواهر شهید علیرضا ناهیدی (فرمانده قبلی تیپ ذوالفقار ) ازدواج نمود و زندگی مشترك خویش را در كنار سفیر خمپاره ها و به دور از آرامش در اسلام آباد غرب آغاز نمود. مدتی بعد لذت لقاء پروردگار در كامش شیرین تر آمد و ندایی از عرش او را فرا خواند و در21 مرداد سال 62 بر اثر اصابت چندین گلوله به شهادت رسید.


:: برچسب‌ها: بشارت شهید محسن نورانی ,
 



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
manicure شنبه 19 فروردین 1396 03:06 ب.ظ
Hey very cool site!! Guy .. Excellent .. Amazing .. I will bookmark your
website and take the feeds also? I'm happy to find numerous useful info right here in the
post, we want develop more strategies on this regard, thanks for
sharing. . . . . .
manicure جمعه 18 فروردین 1396 03:17 ب.ظ
This is my first time visit at here and i am genuinely happy
to read everthing at alone place.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر